تبليغاتX
فانوس آبی

فانوس آبی

:)

اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم

چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم

کم می خوابیدم و بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم.

به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند… بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند… گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم

اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم. صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنهـا جسم، که روحم را نیز عریان می کردم

خدای من!! اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم… با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهـایشان را احساس کنم

خدای من!! اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدر عاشق آنم که عاشقـشان باشم

هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می کردم

به کودکان بال می دادم امَا به آنـها اجازه می دادم که خودشان پرواز کنند

به سلخوردگان می آموختم که مرگ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد.

آه انسان ها!! من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد بر قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعی ، درکِ عظمت کوه است

من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد

من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد

از شما من چیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم، با تلخ کامی باید بمیرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 15:14  توسط عاطفه  | 

عاشقی

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 16:41  توسط عاطفه  | 

عشق و قلب

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي..

......................................................

آدم ها در دو حالت همدیگر را ترك می كنند: اول اینكه احساس كنند كسی دوستشون نداره و دوم اینكه احساس كنند یكی خیلی دوستشون داره ..

....................................................................

اي تقدير من!


آتشي افتاده امشب در دل دلگير من

گرم مي ريزد به رويم اشک بي تاثير من

اي دل آزاده! اي زنجيريي سوداي عشق
!

شعله بودم آب گشتم تا شدي درگير من عشق مي جوشد به رگ هاي تنم با سرکشي             

آب مي سازد دل ِ سرحلقه ي زنجير من

هرقدر آتش به کف داري بزن بر سينه ام!

اي محبت! اي رسول عشق! اي تقدير من!

شکوه بيجا مي کند طبع سخن ناسنج دل

تا ابد بايد بسوزد قامت تصوير من...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 23:37  توسط عاطفه  | 

آخرین تکه قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهایش سوی دیدن را از من گرفت ، به او دادم چون از تمامی چیزهای دور و برم پاکتر بود ، حتی آبی تر از حوض آبی كلبه ی تنهایی ام ...

کاش غرورم را که در پستوی سادگی ام پنهان بود می یافتی، اما تو این سادگی را بهانه ای قرار دادی برای در هم شکستن غرورم..



توی زندگیت هرگز اخم نکن چون ممکنه یه نفر فقط به لبخند تو زنده باشه..



تا روزی كه رفتی می پنداشتم عشق همه اش شیرینی است! اما آن روز چشمانت به من آموخت كه با آخرین نگاه است كه اولین رنج آغاز می شود..


تو را برای وفای تو دوست می دارم، و گرنه دلبر پیمانه شكن که فراوان است..


اگر بوی گلی را دوست نداری لا اقل شاخه هایش را نشكن ..



می دونی چرا دل به دلت دادم؟ به خاطر شباهتت به ماه ، با این تفاوت که ماه سه حرف داره ولی تو حرف نداری!


می گن خدا بهترین نعمتش رو به بهترین بنده هاش میده، ولی من که بهترین بندش نیستم! پس چرا تو رو به من داده ؟!



برای شکستن من یه اخم کافیه... نیازی به فریادت نیست، واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه... نیازی به قهر نیست، برای مردنم حرف رفتنت کافیه... نیازی به انجامش نیست..

تو ممكن است در تمام دنیا فقط یك نفر باشی ، ولی برای یك نفر تمام دنیا هستی..

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 14:33  توسط عاطفه  | 

    سلام

    به این وبلاگم بیاین خوشحال میشم

    www.kopol-jan.blogfa.com

    + نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 0:31  توسط عاطفه  | 

    واگذار شد

    این وب دیگه واسه عاطفه نیست واسه یه آقا یی به نام بهنیا (نمیدونم درست نوشتم یا نه)

    دیگه به اسم من نظر ندید ممنونم .

    خدانگهدار

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 19:45  توسط عاطفه  | 

    به آرامی آغاز به مردن می کنی

    به آرامی آغاز به مردن می کنی

    اگر سفر نکنی ،

    اگر کتاب نخوانی ،

    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

    اگر از خودت قدردانی نکنی.

    .

    به آرامی آغاز به مردن می کنی

    زمانی که خودباوری را درخودت بکشی،

    وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

    .

    به آرامی آغاز به مردن می کنی

    اگر برده عادات خود شوی،

    اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

    اگر روز مرگی را تغییر ندهی

    اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،

    یا اگربا افراد نا شنا س صحبت نکنی.

    .

    تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

    اگر از شور وحرارت،

    از احساسات سرکش،

    واز چیزهائی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،

    و ضربان قلبت را تندتر می کنند،

    دوری کنی. ..،

    .

    تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

    اگرهنگامی که با شغلت،یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

    اگربرای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

    اگر ورای رویا ها نروی،

    اگر به حوادث اجازه ندهی

    که حداقل یک بار در تمام زندگی ات

    ورای مصلحت اندیشی بروی. . .

    .

    امروز زندگی را آغاز کن!

    امروز مخاطره کن !

    امروز کاری کن !

    + نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 21:8  توسط عاطفه  | 

    ...

    مادر تو بهترین هستی

    گفتم مادر!گفت:جانم


    گفتم درد دارم!گفت:بجانم


    گفتم خسته ام!گفت:پریشانم


    گفتم گرسنه ام!گفت:بخور نانم


    گفتم کجا بخوابم!گفت:روی چشمانم


    اما یک بار نگفتم مادر من خوبم شادم همیشه از درد گفتم واز رنج


    شاد باش

    شاد باش که از شادی تو دل شادم


    تا شادی ز غم هر دو جهان ازادم


    زندگی من همه خوشحالی توست


    بی وفایم که وفایت برود از یادم


    از این میترسم

    ز مرگم هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد، از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوسد


    کجاست آن طبیب

    کو طبیبی تا شکافد قلب خونین مرا


    تا ببیند من نمردم عشق تو کشته مرا

    + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:40  توسط عاطفه  | 

    مانده ام

    مانده ام در کوچه های بی کسی

     
    سنگ قبرم را نمی سازد کسی

     
    مردمو خاکسترم را باد برد

    بهترین یارم م را از یاد برد

    + نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:25  توسط عاطفه  | 

    متن های جالب وزیبا



    تنها بودن بهتر ازگدایی عشق است




    همیشه از خدا نخواه در دنیا، کسی باشی از خدا بخواه که دنیای کسی

    باشی




    هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید




    «موفقیت» بدست‌آوردن چیزی است که دوست داری

    «خوشبختی» دوست داشتن چیزی است که بدست‌آورده‌ای




    توی دنیا دو تا نابینا می‌شناسم، یكی تو كه هیچ موقع عشقم رو ندیدی،

    یكی من كه كسی رو جز تو ندیدم




    اولین قانون پرواز دل کندن از زمین است.




    در زندگی تا می توانی ساده و یکرنگ باش

    قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است




    به کودکی گفتند: عشق چیست؟

    گفت :بازی

    به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟

    گفت :رفیق بازی

    به جوانی گفتند: عشق چیست ؟

    گفت: پول وثروت

    به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟

    گفت عمر

    به عاشقی گفتند: عشق چیست؟

    چیزی نگفت ،آهی کشید وسخت گریست...



    چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند

    سنگ ... پس از رها کردن!

    حرف ... پس از گفتن!

    موقعیت... پس از پایان یافتن!

    و زمان ... پس از گذشتن




    دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در

    چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون

     مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می

     پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم و میپرستم




    تو یه بار بیشتر زندگی نمی کنی . پس اون جور زندگی کن که دوست داری




    وقتی خاطره های آدم زیاد می شه، دیوار اتاقش پر’ه عكس می شه، اما

     دلت برای اونی تنگ می شه كه نمی تونی عكسشو به دیوار بزنی





    شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن

    دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص




    مهم این نیست که ما در کجا قرار گرفته ایم

    مهم این است که ما در چه جهتی حرکت می کنیم




    برای کشتی ای که مقصد مشخصی ندارد هیچ باد موافقی نمی وزد.




    نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق

     نشوی




    قربون کلاغ برم نه به خاطر سیاهیش بلکه به خاطر یکرنگیش




    اگه رویت زنبور نشست اصلا" نترس چون من آدرس زیباترین گل را به آن

    داده ام"




    باران باش که در باریدنش علف هرز و گل سرخ از برایش یک معناست




    وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی، به یاد داشته باش که روزی نفس

     به تو هدیه میکردند




    دست هایی كه یاری می رسانند مقــدس تر از دست هایی هستند كه

    دانه های تسبیح را می گردانند




    عجب روزگاریست:عاشق میشوی میگویند دیوانه است.دیوانه میشوی

    میگویند حتما عاشق شده است!!!




    بر سنگ مزارم بنویسید پس از مرگ آشفته ولی خفته در این خلوت خاموش

     او زاده غم بود

    زغم های جهان گشت فراموش




    همه مردم برای بارش باران دعا كردن اما خبری نشد...!!

    غافل از اینكه خدا توی فكره بچه ای بود كه كفشش سوراخ بود




    در عجبم از آن کسی که طلب بخشش از بالادستی خود دارد در حالی که

    به پایین تر از خود رحم نمی کند




    همه می‌خواهند بشریت را عوض كنند ، دریغا كه هیچ كس در این اندیشه

    نیست كه خود را عوض كند.




    نه طوطی باش كه گفته دیگران را تكرار كنی و نه بلبل باش كه گفته خود را

    هدر دهی




    گر همسفر عشق شدی , مرد سفر باش، هم منتظر حادثه و هم فکر خطر

     باش




    اقتدار دل شکسته به اندوهی ست که سروده نمی شود .




    عشق مثل ساعت شنیست همزمان که عقلت را پر میکند عقلت را خالی

     می سازد




    برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت

     قائل میشوی




    گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

    گفت آغازش سراسر بندگیست

    گفتمش پایان آن را هم بگو

    گفت پایانش همه شرمندگیست

    گفتمش درمان دردم را بگو

    گفت درمانی ندارد، بی دواست

    گفتمش یک اندکی تسکین آن

    گفت تسکینش همه سوز و فناست

    + نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:45  توسط عاطفه  |